مولانا محمد بن احمد بيغمى
46
داراب نامه ( فارسى )
شموط را بملاطيه بردند كه زخم داشت . طرمتاش مبارز عالم بود و دعوى مىكرد كه من از برادرم تيمورتاش مبارزترم . آن روز خود حرب مىكرد و در سپاه ملاطيه مرد كار اين سه برادر بودند . يكى زخم خورده بود و دوى ديگر جنگ نميكردند . لحظهيى لشكريان جنگ كردند . عاقبت شكست بر سپاه ملاطيه آمد . شاه سيف الدوله گفت اى نيكاختر وزير چه چاره كنم ؟ وزيرش گفت در شهر درآييم و از قفاى حصار جنگ كنيم كه ما آنچه وظيفه بود بجاى آورديم و شهر ملاطيه از آن شهرى نيست كه بسالها توان گرفتن . هم درين دو روزه سپاه ايران برسند . شاه سيف الدوله بناچار عنان مركب بگردانيد و رو به شهر ملاطيه كرد . سپاه آگاه شدند و در عقب ملك در شهر ملاطيه درآمدند و درهاى دروازه را بربستند . سپاه طرمتاش در عقب برفتند و غارت و غنيمت بگرفتند و از آب ملاطيه بگذشتند و شهر را حصار كردند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه هفت هزار مرد از سپاه ملاطيه كشته شده بودند و از سپاه طرمتاش ده هزار آدمى بقتل آمده بودند . هيچ خانهيى نبود در ملاطيه كه در آن خانه عزايى نبود . لشكر ملاطيه بعضى در شهر درآمده و بعضى پراگنده شده بودند . مؤلف اخبار گويد كه چند روز حرب نشد كه در شهر بعزا مشغول بودند . سپاه بيرون كشتگانرا دفن ميكردند . راوى گويد كه روز هفتم جنگ درانداختند . شاه سيف الدوله بر سر برج برآمد و جنگى عظيم بكردند . خيلى خلق از سپاه طرمتاش بهلاك آمدند كه ملاطيه شهر عظيم محكم بود و هرگز هيچ پادشاهى ملاطيه را بجنگ نگرفته بود . طرمتاش نيز ميدانست كه گرفتن ملاطيه مشكل است . حكم كرد تا شهر ملاطيه را حصار كردند . شاه سيف الدوله دروازههاى ملاطيه را بر لشكريان بخش كرد . بعد از آن پيش عين الحيات آمد و آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را باز [ گفت ] . عين الحيات گفت مردانگى كن كه هم درين دو سه روز سپاه ايران برسند كه چون فيروز شاه بمصر برسد و از حال من معلوم كند كه من در ملاطيهام بيقين كه قرار و آرام